درباره نویسنده
کیانا
به آنچه پیش روی من است با اعجاز مینگرم...
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • کیانا
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • این روزهای من
  • بعضی ها...
  • هنر+وراثت
  • سرزمین من
  • صدای بال فرشتگان
  • پکیج شیکی!
  • بی حسی
  • کیانا و کاپیتان 2
  • سفر...
  • کیانا و کاپیتان!
  • برادرانه
  • نیمه تاریک
  • کمی روزانه!
  • من ناراحتم که...
  • کیت موس* با لهجه آذری!
  • آخر برش آخر!
  • بعد از برش آخر!
  • برش آخر
  • بارانی باید تا رنگین کمانی برآید...
  • برش دوازدهم(ماقبل آخر)
  • کیانا و کلاس جادوگری
  • من و مژه هام!
  • برش یازدهم
  • هفته تولد!!
  • شهریور جادوئی من
  • برش دهم
  • دوستان گلم
  • برای اهورا
  • برش نهم
  • شهر تبریز است و بوی دلستان...
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
دوستان من
     
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



دخترشهریوری
این روزهای من
نویسنده: کیانا - ۱۳٩٠/۱۱/٢۸

دقت کردین چقدر این مسئولین کنکور بی انصافن؟آخه فروردین هم وقت برگزاری کنکوره؟عصبانیمن الان دلم میخواد همه ش برم بیرون و حراجیهای پالتو و بارونی و بوت رو گز کنم و با استفاده از آموزه های چنگیز آبازاوغلو و هاکان آکایا (مدیست های ترکیه) و با هزینه کم(دقت کردین که ؟هزینه کم) واسه سال بعد کلی شیکتر و جینگولتر بشم.یا دلم میخواد با ساناز(ماشین جدیدم) برم دور دور.یا برم تو خیابون و از دیدن مردم که انگار گوش شیطون کر حالشون بهتره و ترساشون رو یه کوچولو فراموش کردن ، ودارن خرید عید میکنن ،کیف کنم.

ولی تا یادم میفته کنکور دارم همه چی کوفتم میشه.البته فکر نکنین که من دارم درس درست و حسابی میخونم ها.نه بابا..از این خبرها نیست.من هرروز در حال برنامه ریزی هستم و هنوز به مرحله اجرا نرسیدم! ولی همین یاد و خاطره کنکور کافیه که خوشیها رو از دماغم بیاره.پس دوستان غیر کنکوری برید حسابی کیف کنید که این روزها پراز انرژی مثبته.

پ.ن1: شادی جون ممنونم.قلب

پ.ن2:این روزها کتاب معجزه ذهن برای رسیدن به آرزوها نوشته دکتر احمدی منش رو خوندم.از دستش ندید.

نظرات ()



بعضی ها...
نویسنده: کیانا - ۱۳٩٠/۱۱/٢٠

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



هنر+وراثت
نویسنده: کیانا - ۱۳٩٠/۱۱/۱٠

چند وقت پیش که داشتم فرم باشگاه ایرانیان رو پر میکردم یه گزینه ای داشت که باید هنری رو که داشتیم، رو علامت میزدیم.بعد اینکه چندبار هنرهای مختلف بشری رو بالا پایین کردم،آخرش به این نتیجه رسیدم که اینجانب کیانا هیچ هنری ندارم!ناراحت

یعنی آشپزی و دسر و این هنرها که قربونش برم!،خیاطی و گلدوزی و نقاشی و نجاری ! و اینا هم که هیچی.یادم میاد اوایل دانشگاه مامان اینا به زور فرستادنم کلاس سه تار.بماند که بعد چندماه که هیچی یاد نگرفتم ،استاد بیچاره هم چندبار میخواست این سه تار رو یا بکوبه سر من یا سر خودش.و خلاصه این پروژه خانوادگی در هنرمند کردن من با شکست مواجه شد.

خب باتوجه به اینکه من شیفته پژوهش هستم،و استعداد تحصیلی یکی از مواد کنکور دکترای امساله،تصمیم گرفتم یه تحقیق کلی رو هنرهای فامیلی داشته باشم تا ببینم این ژن بی هنری از کجا بهم رسیده.

خب اول از بابا شروع کنم

نام:بابای کیانا! 60ساله.مسلط به نقاشی و مجسمه سازی در سطح پیشرفته.که همه رو هم خودش با خودآموز و اینا یاد گرفته.الانم تابلو میکشه و طراحی میکنه.

همچنین مسلط به عکاسی و فیلمبرداری(اون عکس گوشه وبلاگم یادتونه؟با شال خز) ازهنرهای ایشونه.تازگیها هم میخواد با تکنولوژی همگام بشه و با کامپیوتر تمرین فوتوشاپ میکنه.

2-نام:مامان کیانا.50ساله.مربی بازنشسته گلدوزی و انواع هنرهای دستی و سنتی.آشپزی و شیرینی پزی و خیاطی و بافندگی و اینها! در حد بنز.

3-نام:کیمیا :یعنی هرچی این مامان و بابا هنرمند داشتن دودستی تو ژنهاشون تقدیم کیمیا کردن.آشپزی و دسر و این کارها در حد عالی.چندسالی تو آموزشگاه مامان اینا مربی گیپوربافی بود.نقاشی و شمعسازی و گلسازی و اینا هم باز در حد عالی.

4-نام:65ی.برادر خلف کیانا.یعنی انقدر این پسر بی هنره که نمیدونم راجع بهش چی بنویسم.

5-نام:66ی. از 7سالگی ویلون میزنه.با کلی ساز دیگه که هی بهشون اضافه میشه.تازگیا هم رفته تو کار ساکسیفون.از اون پسرهایی که هرچی تو خونه خراب بشه بلده درستش کنه.آشپزییش هم بیسته.

خب با توجه به موارد بالا نتیجه زیر استنتاج میشود:ژن هنر تو خانواده کیانا ،بصورت یک در میان ،یا جهشی منتقل میشود.یعنی بی هنر بعد هنرمند دوباره بی هنر بعد هنرمند!

خداییش  این نتیجه گیری و تحقیق رو حال کردین؟نیشخند

پ.ن1: شرمنده،پرشین بلاگ قاطی کرده بود نتونستم کامنتهای پست قبل رو جواب بدم.

 

 

 

 

 

نظرات ()



سرزمین من
نویسنده: کیانا - ۱۳٩٠/۱٠/۳٠

من این روزها زیاد میترسم...وقتی اخبار رو گوش میدم، روزنامه میخونم یا تو سایتهای خبری میچرخم.یا حتی امروز که تو هوای برفی و قشنگ تبریز قدم میزدم..

من از اینکه میگن قراره قحطی بیاد میترسم، از اینکه همه جا صحبت از قیمت طلا و دلاره.از اینکه قیمت همه اجناس انقدر بالا رفته.از اینکه بیشتر مردم شهرم و کشورم تو سختی هستند از اینکه همه میترسن از اینکه همه مضطربن و دایم استرس دارن...

من وقتی به 65ی و 66ی و دوستاشون یا پسرخاله ها و پسرعموها فکر میکنم میترسم.وقتی میرم به گلزار شهدای تبریز دیدن سنگ قبر اونایی که سن الان 65ی و 66ی بودن..واینکه ممکنه 65ی یا 66ی؟

یاد روزای 7 سالگی و زیرزمین مدرسه و صدای بمب و اجناس کوپنی...

من از جنگ میترسم.از فن آوری! وحشت دارم.من دوست دارم مردم سرزمینم راحت زندگی کنن انقدر تو ابهام نباشن.تو سازمانم اختلاس هزار میلیاردی نشه وقتی من هنوز حقوق معوقه 87 رو نگرفتم.

من دوست دارم نگران کیمیا نباشم که الان نزدیک تنگه هرمزه...

من از فریادهای مردمم و شعارهای عجیبشون تو استادیوم وقتی دارن تو استادیوم تراختور رو تشویق میکنن میترسم.

من از سیاس.ست از تح.ریم از جدا.یی طلبی ..از غارت شدن کشورم میترسم..

من میترسم..

نظرات ()



صدای بال فرشتگان
نویسنده: کیانا - ۱۳٩٠/۱٠/٢٤

چند وقتی میشه که با مسایل ماورائی آشنا شدم.حدود دوسال قبل بود که با وبلاگ دنیایی به رنگ یاسی آشنا شدم و بماند که همیشه از خوندن مطالب یاسی عزیزم  و انرژی مثبت نوشته هاش لذت میبرم ، بعد با وبلاگ جادوگر آشنا شدم و دیگه افتادم تو این خطها.بعدش هم سنی عزیزم که مبحث فرشته ها رو به قشنگی تو وبلاگش گفته بود.یا کتاب فلورانس اسکاول شین و این آخریا مطالب دکتر برازنده.

میدونین من روزای سختی رو گذروندم و اگه اشنایی و علاقه م با این مباحث نبود احتمالا خیلی حالم بدتر بود.الان هرقدر حالم بد باشه با خوندن کتاب اسکاول شین و تکرار جملات تاکیدی خیلی بهتر میشم.خب شما قضاوت کنین با تکرار این جمله واقعا امکان داره آدم بدحال بمونه؟(در ذهن الهی از دست دادن وجود ندارد پس من نمیتوانم حق الهیم را ازدست بدهم) یا (امروز تو انجام خواهی پذیرفت چون امروز روز کمال است و معجزه از پی معجزه میرسد)...

بماند که برادر 65ی اعتقاد داره همه این موضوعات چرته! و ناشی از ترس آدمه.65ی میگه چون تو میترسی با واقعیات روبرو بشی به این جمله ها و فرشته ها و مسایل متافیزیکی پناه میبری.

راستش من هیچوقت نمیتونم قبول کنم کلماتی که بهم احساس خوب میده و وجودم رو پراز نشاط میکنه، دروغ باشه.و و البته منظورم هم این نیست کلا کار و زندگیتون رو ول کنین و فقط جملات تاکیدی بگین و با فرشته ها ارتباط برقرار کنین.نه! بنظرم وقتی همه تلاشمون رو واسه کاری کردیم و نشد،یا همون اول هر کاری از فرشته ها کمک بگیریم، از جملات تاکیدی که اساسش اینه ما تو این دنیا تنها و بی پشت و پناه نیستیم.برخلاف برادر 65ی من معتقدم این اعتقاد باعث میشه ترسمون کمتر بشه. و آخرش به این حقیقت برسیم که تو کل هستی یه قدرت هست و اون قدرت لایزال پروردگاره و منی که به خدای درونم میپیوندم و اونی رو که اون میخواد رو میخوام چطور میشه شکست بخورم؟چطور میشه از حق الهیم محروم بشم؟پس بازهم میگم در ذهن الهی شکست وجود ندارد و من برای موفقیت آفریده شده ام..

پ.ن1:احتمالا این پست رو ادامه بدم.در مورد تجربیاتی که خودم تو این مسایل داشتم.

پ.ن 2: بازم دارم راجع به مد تحقیق میکنم و حتما یه پست دیگه در ادامه پست قبل میذارم.

پ.ن3: دارم اساسی و رو کم کنی درس میخونم.هفته بعد میام انشالا.

 

نظرات ()



پکیج شیکی!
نویسنده: کیانا - ۱۳٩٠/۱٠/۱٦

یکی از بزرگترین دل مشغولیهای من که معمولا ترک نمیشه دیدن هرروزه برنامه بو گون نه گیسم؟(امروز چی بپوشم؟)هستش.بماند که فرداش هم یه میزگرد یکساعته راجع بهش تو اداره و پشت تلفن با کیمیا برگزار میکنیم.وهم اکنون من کیانا از پشت تریبون این وبلاگ! اعلام میکنم که در این عمر 30ساله تا بحال بلد نبودم که چی بپوشم!

روال برنامه اینطوریه که 3تا مدیست راجع به لباس و کیف و کفش و زیورآلات شرکت کنندگان نظر میدن.شرکت کنندگان هم میتونن  بیحجاب و  باحجاب تو این برنامه شرکت کنن.اتفاقا مدلهای باحجابی که دیدم ،هم خیلی شیک و خلاقانه بودن.اگه یه کم زبان استانبولی بلد باشین کلی نکته به دردبخور میشه یاد گرفت.

راستش تا بحال فکر میکردم لباس و کیف و کفش باید همرنگ باشن.فکر کن حالا من دارم با یه ست کرم میرم مهمونی.مانتو کرم روسری کرم و کیف و کفش کرم!  انگار یه خلال دندون جون گرفته و راه افتاده! پس بهتره رنگ کیف و کفش مکمل رنگ لباس باشه.و اونطور که فهمیدم این فصل بهتره که رنگ کیف و کفش هم کاملا متضاد همدیگه باشه.اگه برنامه فینال این مسابقه رو دیده باشین برنده مسابقه لباس سبز سیدی تنش بود با کیف طلایی و کفش مشکی.

نکته دیگه که یاد گرفتم این بود که هرچی زیورآلات کمتر استفاده کنیم بهتره.آخه تبریز رسمه حتما باید گوشواره و گردن بند و دستبند و محض احتیاط! چندتایی هم النگو داشته باشی! ولی بهتره با لباس شب بنددار فقط گوشواره و بدون بند(دکولته) فقط گردنبند و لباسهای اسپورت هم از ساعت و دستنبند (هردو روی یه دست) استفاده بشه.اگه لباس نگین دار و پرزرق وبرق باشه کفش و آرایش ساده و مات و برعکس.

یه نکته مهم واسم که جدا نمیدونستم در مورد دکولتاژ بود.راستش من فکر میکردم هرچی لباس بازتر باشه شیکتره ولی وفق آموزه های! این برنامه  دکولته لباس همه جانبه نباشه یعنی اگه پشتش بازه جلوش خیلی باز نباشه اگه بالاش دکولته باشه و دامن لباس کوتاه حتما جوراب شلواری متناسبش رو بپوشیم.

آرایش مویی که خیلی توصیه میشد و امتیاز بیشتری داشت واسه خانمهای جوون دم اسبی و خانمهای مسنتر مویی که از سرشانه کوتاه شده باشه. خبری از شینیونهای عجیب و پرابهت! که با یه تاج پرنگین هم مزین شده باشه نبودنیشخند

در کل یعنی لباس و زیور آلات و کیف و کفش طوری نباشه که چشم رو خسته کنه و به اصطلاح چشم باید رو کل وجود شما و البته من! حرکت کنه.

بقول هاکان آکایا مدیست این برنامه شیکلیخ بیر پاکت دیر(شیک بودن یه پکیجه)!

پ.ن 1:میدونم که همه این نکات رو بلدن ولی من بیشترشو بلد نبودم (خب دختر شهریوری پپه هستم دیگه)نیشخند

پ.ن2 :خانم بهار حقیقی(جادوگر)تو باشگاه ایرانیان آنلاین به سوالات شما جواب میدن و قراره دوره های مکاتبه ای هم بذارن.mypg.ir

پ.ن 3:بابت کامنتهای قشنگ و پرمهر پست قبل ممنووووووووووووووون

نظرات ()



بی حسی
نویسنده: کیانا - ۱۳٩٠/۱٠/٩

درست یک هفته پیش بود. همه چیز خیلی عادی بود.آدمها ،رفتارها ،برنامه ها...فقط من عوض شده بودم.در عمرم تنها دوبار این حس عجیب رو تجربه کرده بودم.حس تهی بودن! من خالی شده بودم.از آرزو ،از دوست داشتن ،از شور و انگیزه زندگی حتی از ترس و وحشت...کسی رو دوست نداشتم.مامان، بابا، کیمیا ،65ی و 66ی...هیچکس.و جالب اینجاست که این همه نفرت هم برام عجیب نبود.انگار اصلا به همین خاطر به دنیا اومده بودم که متنفر باشم.از خودم ،از دنیا واز درسهای جادوگری ،از مثبت اندیشی از فرشته ها ،از بارون، از برف زودهنگام تبریز، ازهمه.ساعت 12 شب به این نتیجه رسیدم که دیگه دلیلی برای زندگی ندارم و بهتره به زندگیم پایان بدم.تعجب میکنید؟راستش الان که دارم اینارو مینویسم خودم هم از احساس اون روزم تعجب میکنم و هیچ دلیلی براش ندارم.پس خیلی راحت برنامه هامو ردیف کردم.پس اندازم مال خانواده م...عطرها و لباسها و عروسکهام مال بهزیستی ،بیمه عمرم مال مامان و بابا ،ماشینم هم مال 66ی و تمام.

و بازهم هیچ حسی نداشتم حتی یک ذره هم احساس پشیمونی و ترس نمیکردم.حتی حواسم بود لباسهای زیرم مرتب باشه که پیش مرده شور آبروداری کرده باشم!

با مشت پر از قرص رفتم تو تختم و منتظر شدم که همه بخوابن و اگه به خرخر دم مرگ  افتادم کسی نشنوه ونجاتم نده در حالی که به تنفس آروم و منظم 65ی گوش میدادم...خوابم برد.بله ، خوابم برد.صبح که بیدارشدم از دیدن بسته قرص تو تختم ماتم برد...چند ثانیه طول کشید یادم بیاد که دیشب چه حسی داشتم.و عجیبتر که دیگه اون حس نفرت رو نداشتم و میل به  خودکشی هم که اصلا.

الان هم از حس اون روزم متعجبم و نمیتونم ریشه اون همه نفرت و بیزاری بدون دلیل رو پیدا کنم.

فقط از یک چیز مطمئنم که اون خوابیدن غیر منتظره ام حتما کار فرشته های نگهبانم بوده و حتما هنوز وقت انتقالم نرسیده بود.همین

پ.ن1: من الان حالم کاملا خوبه.

پ.ن2:دارم زیر نظر یه همکلاسی سابق و استاد دانشگاه فعلی و سخت گیر، درس میخونم.شرمنده اگه دیر به دیر بهتون سر میزنم.

نظرات ()



کیانا و کاپیتان 2
نویسنده: کیانا - ۱۳٩٠/٩/٢۸

من اوووووووومدم.ممنون بابت کامنتهای پست قبل.سفر خوبی داشتم البته هوا خیلی سرد بود و منم سرمایی ولی در کل خوب بود.بعدا راجع بهش بیشتر مینویسم.

تا اونجا گفتم که کارت کپتان! رو گرفتم و رفتم خونه.بعد کلی فکر کردن و مشورت با مامان و بررسی اجمالی خواستگارانی که تو این مدت بعد طلاق داشتم مشتمل بر مهندس شیمی 2عدد! نصاب یک عدد،پزشک 4عدد(2تا عمومی دوتا متخصص)، پسر نونوای محلمون،تنی چند از اساتید معزز دانشگاه اکثرا حق التدریسی! همکاران سازمانی،پسر قصاب محلمون،یه برجساز تو دبی! یه دکترای برق بیکار،یه برادر دانشجوی ارزشی و حافظ کل قرآن،یه سرمایه دار (باور کنین هیچکاری نداشت و صرفا سرمایه بابای مرحومش رو خرج میکرد) دانشجویان فنچ به مقدار کافی...و به این نتیجه رسیدم که وجود یه خلبان تو این لیست بدجوری باعث اعتبار این آرشیو خواستگاری میشه.لطفا اینم نپرسید که با وجود موارد بالا چرا هنوز تنهایی باور کنین یا اونا به درد من نمیخوردن یا من به درد اونا و خلاصه اگه مورد به دردخوری بودن من مجبور نبودم تنهایی برم سفرناراحت

پس یه ایمیل به کپتان زدم و ازش خواستم خودشو معرفی کنه.باور کنین سه سوت جواب اومد و کپتان در حالی که از درد دوری و فراق! و تاخیر من شکوه کرده بود جواب داد که 35ساله و مدرک خلبانی داره و تو زمانای بیکاری رفته و یه فوق روانشناسی و چنتا مدرک زبان هم گرفته و با چندتا کپتان دیگه تو کار ترجمه کتابهای روانشناسی خلبانی هم هستن.یعنی قانون جذب رو حال کردین؟من گفته بودم طرف انگلیسیش خوب باشه این یارو اصلا مترجم بود!

تو ایمیلهای بعدی چندتا عکس هم برام فرستاد که تو ماموریتهای خارج از کشورش گرفته بود با دخترهای زیبا و قدبلند که یعنی بله...ما ندید بدید نیستیم!

اولین باری که بهم زنگ زد تا من گفتم سلام گفت سلااااااااام عزیزم!سبز کجایی تو؟انگار عاشق معشوق چندساله بودیم باهم.هروقت هم صحبت میکردیم اصلا مجال نمیداد من حرف بزنم و همه ش حرف میزد آی حرف میزد و از خودش میگفت باور کنین سرسام میگرفتم.هیچ علاقه ای هم نداشت منو بیشتر بشناسه.حتی یه بار که از ازدواج سابقم صحبت کردم فقط گفت:oh..a childish love و دوباره شروع کرد به حرف زدن راجع به خودش و موفقیتاش.انقدر هم انگلیسی میپروند که مجبور میشدم یه دیکشنری بذارم زیردستم تا معنی بعضی کلمات رو پیدا کنم.یه نکته رو هم بگم من یه خانواده مذهبی و پاستوریزه دارم.یعنی من در حضور مامان و بابام به احترام اونا پیش همه حجاب دارم.من و مامان و بابا و کیمیا به استثنا 65ی و 66ی نماز میخونیم و روزه میگیریم و شاید بزرگترین خلاف من و کیمیا دزدکی قلیون کشیدن باشه.خب من با این شرایط خانواده م دوست دارم با کسی ازدواج کنم که به اعتقادات خودم و خانواده م احترام بذاره.وقتی تو این مسایل با کپتان صحبت کردم گفت که ادم راحتیه و اهل م.ش.روب و دیسکوئه و روابط ازاد هم داشته.من نمیگم اینا بده ولی بنظرم با من همخوانی نداشته باشه.خلاصه من تو کشمکش با کپتان بودم که مدام منو تحت فشار میذاشت که باهاش یه قراری بذارم و بیشتر باهم آشنا بشیم بماند که روزی هم 600تا اس م اس عاشقانه میداد و مدام میگفت که عاشقمه و منو دوست داره.راستش حرفاش به دلم نمینشست.حرفه ای بودنش آزارم میداد.اینکه زود باهام صمیمی شده بود مرتب میگفت من و تو الان ما هستیم! و بعد اینکه با مشاورم صحبت کردم و شرایط رو براش توضیح دادم مشاورم گفت این کپتان نارسیسیم داره(خودشیفتگی) و  زوج مناسبی برای من نیست.منم با وجود اینکه یه جورایی شرایط کپتان برام جذاب بود ولی واقعا دلم باهاش نبود پس یه تکست بهش دادم که ساری،وی آر نات سیوتبل 4 ایچ آدر.بای و جواب اومد که یو هو سریوس منتل پروبلیم اند آی دیلیت یو 4 اور.

و کپتان هم رفت تو آرشیو خواستگاران من و تمام.

پ.ن1:شرمنده بازم ناامید شدین.انگار من فعلا ور دلتون هستم.

پ.ن2:دوستان ، من دیگه مطلب رمزدار نمینویسم و در مورد برشها هم داستان تمام شده و مرورشون منو آزار میده پس لطفا درخواست رمز نکنین.

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »