ساعت 8 عصره و دارم روی پروژه فردای دانشگاهم کار میکنم،پرزنتشن دارم اونم با یه استاد جدی و بداخلاق.با هزار مکافات پاورپوینتشو تموم میکنم.میخوام بزنم رو فلش که میبینم مال خودم جامونده تو دانشگاه.ناچار میام و از کشو،فلش تورو برمیدارم.میخوام خالیش کنم که چند تا عکس توجهمو جلب میکنه.با دستای لرزون بازشون میکنم.عکس یه زن چاق و بدریخته.که ل...هم هستش.ولی اینجا که خونه ماست...همین اتاق کامپیوتر که توش درس میخونیم.یه فیلم هم هست .توئی که داری از زنه فیلم میگیری.با یه دستت هم داری با س...هاش ور میری.میدونی از کجا میفهمم دست توئه؟از حلقه ازدواجمون که دستته.
نمیدونم چرا الان اینارو مینویسم ...شاید دیدن عکست تو فیسبوک با همسر جدیدت باعث شد الان اینارو بنویسم.تصمیم داشتم تو سالگرد این واقعه یعنی 24 اردیبهشت بنویسمش.میخوام راز طلاقمون رو واسه دوستام بگم.خسته شدم از بس گفتم تفاهم نداشتیم.میخواست بره خارج....آخه من هیچوقت دلم نیومد آبروی تو آقای دکتر و استاد دانشگاه رو ببرم.
ولی بذار فقط یه بار اینجا بگم که کیانا رو ،زیباترین دختر دانشگاه که فقط با یه حلقه ازدواج زنت شده بود خونتون هدیه باباش بود.خرج عروسی با باباش بود.از اول ازدواج کار میکرد و تو اقای دکتر یه قرون هزینه نکردی براش،خیلی مفت از دست دادیش.
میدونم خیلی التماس کردی،گریه هات پای تلفن،حتی آخرین بار تو دی ماه که بیا یه فرصت دیگه بهم بده ولی خوشحالم که چیزی رو که بالا اوردم دوباره نخوردم.
به هر حال خوشبخت باشی.
