درباره نویسنده
کیانا
امسال،سال منه!
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • کیانا
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • یک روز متبرک...
  • گره...
  • تلخ وشیرین
  • مامان یعنی...
  • یک پست غمگین...
  • قهوه تلخ اردیبهشتی
  • اعتماد به نفس کیلوئی!
  • تراختورررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر!
  • دختر بهار!
  • باردیگر وبلاگستانی که دوست میدارم...
  • عیدانه
  • سال91 سلام
  • فقط 7روز
  • ودر آخر کیانا 90...
  • پکیج شیکی2
  • این روزهای من
  • بعضی ها...
  • هنر+وراثت
  • سرزمین من
  • صدای بال فرشتگان
  • پکیج شیکی!
  • بی حسی
  • کیانا و کاپیتان 2
  • سفر...
  • کیانا و کاپیتان!
  • برادرانه
  • نیمه تاریک
  • کمی روزانه!
  • من ناراحتم که...
  • کیت موس* با لهجه آذری!
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
دوستان من
     
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



دخترشهریوری
کیانا و کاپیتان 2
نویسنده: کیانا - ۱۳٩٠/٩/٢۸

من اوووووووومدم.ممنون بابت کامنتهای پست قبل.سفر خوبی داشتم البته هوا خیلی سرد بود و منم سرمایی ولی در کل خوب بود.بعدا راجع بهش بیشتر مینویسم.

تا اونجا گفتم که کارت کپتان! رو گرفتم و رفتم خونه.بعد کلی فکر کردن و مشورت با مامان و بررسی اجمالی خواستگارانی که تو این مدت بعد طلاق داشتم مشتمل بر مهندس شیمی 2عدد! نصاب یک عدد،پزشک 4عدد(2تا عمومی دوتا متخصص)، پسر نونوای محلمون،تنی چند از اساتید معزز دانشگاه اکثرا حق التدریسی! همکاران سازمانی،پسر قصاب محلمون،یه برجساز تو دبی! یه دکترای برق بیکار،یه برادر دانشجوی ارزشی و حافظ کل قرآن،یه سرمایه دار (باور کنین هیچکاری نداشت و صرفا سرمایه بابای مرحومش رو خرج میکرد) دانشجویان فنچ به مقدار کافی...و به این نتیجه رسیدم که وجود یه خلبان تو این لیست بدجوری باعث اعتبار این آرشیو خواستگاری میشه.لطفا اینم نپرسید که با وجود موارد بالا چرا هنوز تنهایی باور کنین یا اونا به درد من نمیخوردن یا من به درد اونا و خلاصه اگه مورد به دردخوری بودن من مجبور نبودم تنهایی برم سفرناراحت

پس یه ایمیل به کپتان زدم و ازش خواستم خودشو معرفی کنه.باور کنین سه سوت جواب اومد و کپتان در حالی که از درد دوری و فراق! و تاخیر من شکوه کرده بود جواب داد که 35ساله و مدرک خلبانی داره و تو زمانای بیکاری رفته و یه فوق روانشناسی و چنتا مدرک زبان هم گرفته و با چندتا کپتان دیگه تو کار ترجمه کتابهای روانشناسی خلبانی هم هستن.یعنی قانون جذب رو حال کردین؟من گفته بودم طرف انگلیسیش خوب باشه این یارو اصلا مترجم بود!

تو ایمیلهای بعدی چندتا عکس هم برام فرستاد که تو ماموریتهای خارج از کشورش گرفته بود با دخترهای زیبا و قدبلند که یعنی بله...ما ندید بدید نیستیم!

اولین باری که بهم زنگ زد تا من گفتم سلام گفت سلااااااااام عزیزم!سبز کجایی تو؟انگار عاشق معشوق چندساله بودیم باهم.هروقت هم صحبت میکردیم اصلا مجال نمیداد من حرف بزنم و همه ش حرف میزد آی حرف میزد و از خودش میگفت باور کنین سرسام میگرفتم.هیچ علاقه ای هم نداشت منو بیشتر بشناسه.حتی یه بار که از ازدواج سابقم صحبت کردم فقط گفت:oh..a childish love و دوباره شروع کرد به حرف زدن راجع به خودش و موفقیتاش.انقدر هم انگلیسی میپروند که مجبور میشدم یه دیکشنری بذارم زیردستم تا معنی بعضی کلمات رو پیدا کنم.یه نکته رو هم بگم من یه خانواده مذهبی و پاستوریزه دارم.یعنی من در حضور مامان و بابام به احترام اونا پیش همه حجاب دارم.من و مامان و بابا و کیمیا به استثنا 65ی و 66ی نماز میخونیم و روزه میگیریم و شاید بزرگترین خلاف من و کیمیا دزدکی قلیون کشیدن باشه.خب من با این شرایط خانواده م دوست دارم با کسی ازدواج کنم که به اعتقادات خودم و خانواده م احترام بذاره.وقتی تو این مسایل با کپتان صحبت کردم گفت که ادم راحتیه و اهل م.ش.روب و دیسکوئه و روابط ازاد هم داشته.من نمیگم اینا بده ولی بنظرم با من همخوانی نداشته باشه.خلاصه من تو کشمکش با کپتان بودم که مدام منو تحت فشار میذاشت که باهاش یه قراری بذارم و بیشتر باهم آشنا بشیم بماند که روزی هم 600تا اس م اس عاشقانه میداد و مدام میگفت که عاشقمه و منو دوست داره.راستش حرفاش به دلم نمینشست.حرفه ای بودنش آزارم میداد.اینکه زود باهام صمیمی شده بود مرتب میگفت من و تو الان ما هستیم! و بعد اینکه با مشاورم صحبت کردم و شرایط رو براش توضیح دادم مشاورم گفت این کپتان نارسیسیم داره(خودشیفتگی) و  زوج مناسبی برای من نیست.منم با وجود اینکه یه جورایی شرایط کپتان برام جذاب بود ولی واقعا دلم باهاش نبود پس یه تکست بهش دادم که ساری،وی آر نات سیوتبل 4 ایچ آدر.بای و جواب اومد که یو هو سریوس منتل پروبلیم اند آی دیلیت یو 4 اور.

و کپتان هم رفت تو آرشیو خواستگاران من و تمام.

پ.ن1:شرمنده بازم ناامید شدین.انگار من فعلا ور دلتون هستم.

پ.ن2:دوستان ، من دیگه مطلب رمزدار نمینویسم و در مورد برشها هم داستان تمام شده و مرورشون منو آزار میده پس لطفا درخواست رمز نکنین.

نظرات ()



سفر...
نویسنده: کیانا - ۱۳٩٠/٩/۱٩

الان هرکی وارد اتاقم بشه با دیدن یه چمدون قرمز که پراز بافت و یقه اسکی و سارافون و کلاه وشاله...با یه کوله پشتی پراز کرم و لوازم ضروری و آرایشی و کتاب و ...حتما میفهمه که من دارم میرم مسافرت.یه سفر از پیش تعیین شده.سفری که خیلی وقت بود میخواستم برم.

تا ده روز خداحافظ همه دوستام باشه.قلب

نظرات ()



کیانا و کاپیتان!
نویسنده: کیانا - ۱۳٩٠/٩/٩

چند وقت پیش دوستم آیلا مطلبی رو راجع به قانون جذب تو وبلاگش نوشته بود (روزهای زندگی یک کمالگرا) که باعث شد این خاطره بامزه یادم بیفته.

چندوقتی بود کتاب راز راندا برن شده بود مونس دایمی من.مرتب کتاب رو میخوندم و تو ذهنم نشخوار(چه اصطلاحی!)میکردم. آخرش به این نتیجه رسیدم بهتره از حالت تئوری به حالت عملی ترانسفر! بشم..خلاصه  تیرماه امسال یه شب طی آموزه های  جذب نشستم و خصوصیات مرد رویاهام رو نوشتم.یکی از مسایلی که من خیلی بهش حساسم مساله آشنایی با زبانه.من چندین ساله زبان کار میکنم.حدود ده سال.حالا چه تحصیل چه تدریس چه ترجمه.لهجه خوبی هم دارم .پس یکی از خصوصیات مرد مورد علاقه م این بود که حتما زبان انگلیسیش خوب باشه...اینو تو دفتر جذب نوشتم و قبل از نوشتن بقیه خصوصیات طرف خوابم برد...آخ

چند روز بعد سازمان ما یه جشنی گرفته بود و من بعنوان کارمند نمونه تو اون جشن جایزه گرفتم.بعد جشن با لباس اداری در حالی که جایزه م(یه تابلوی گنده تقدیر) زیر بغلم بود خوش خوشان تو آبرسان میگشتم تا با پول جایزه واسه خودم جینگیلی بخرم.که یه آقای خوش تیپ بهم نزدیک شد و گفت میتونم وقتتون رو بگیرم؟با تعجب گفتم در چه مورد؟(ناشیگری در حد تیم ملی) خوش تیپ خان گفتن از من خوششون اومده و میخوان بامن آشنا بشن.منم جواب دادم ببخشید من اصلا قصد ازدواج ندارم!(آخر خزبازی)خلاصه از ایشون اصرار و از من انکار.تا اینکه برگشت گفت ببخشید من نمیتونم به فارسی احساساتم رو بیان کنم شما به زبان انگلیسی واردین؟منم به انگلیسی جواب دادم که بله،ما خودمون اینکاره ایم داداچ!

و یهو آقای خوش تیپ با لهجه غرای انگلیسی و با یه لحن پر احساس گفت پلیزززززز گیو می ان اپورچیونیتی گیو می...من که رسما شوکه شده بودم.یعنی حساب کنین وسط پاساژ، با اون سرووضع خفن اداری یکی هم داره به انگلیسی ازتون فرصت میخواد.آدم یاد نمایشنامه های شکسپیر میفته.نیشخند

خلاصه آقای محترم و البته انگلیسی دان! کارتشو به زور داد به من.و اونجا بود فهمیدم آقا خلبان و یا بقول خودشون کپتان! هستن...

ادامه دارد...

نظرات ()



برادرانه
نویسنده: کیانا - ۱۳٩٠/٩/٢

شاید یکی از خوش شانسیهای دنیا این باشه که یه خواهر باشی! اونم خواهر دوتا پسر متولد 65 و 66.که برخلاف یکسال تفاوت سنیشون زمین تا آسمون باهم فرق دارن.

وقتی که دلت میخواد با یکی حرف بزنی از نگرانیهات بگی از زجر 3ساله ای که کشیدی از ترسهات...اون 65یه که انقدر جنتلمن و آقا وباسواده که همه دوستات عاشق هم صحبتی باهاشند ،به حرفات گوش بده و در اخر دست گرمش رو حلقه کنه دورت و موهاتو ببوسه.بعد انقدر قشنگ و عمیق دلداریت بده که گاهی یادت بره این همون برادر کوچولوییه که با کیمیا سر اینکه تو خاله بازی بچه کدومتون بشه دعوا داشتین!

همون داداش کوچولوی شیطون وبامزه که حالا 190سانت قدشه و یکی ازبهترین تفریحاتت اینه که دوتایی برین سینما و برگشتنی اون فیلم رو نقد کنه و تو غرق لذت بشی.

و یا اون 66یه...که انقدر شیرین و خواستنیه که حتی یه لحظه نمیتونی دنیا رو بدون اون تصور کنی.اون که ته تغاری خونه باشه و بره تو چشمای شوهر سابقت نگاه کنه وبگه اگه یه بار دیگه دوروبر کیانا پیدات بشه دنیارو برات جهنم میکنم.و تو کیف کنی از این امنیتی که داداش کوچولوت بهت میده.اون برادری که انقدر میشناستت که بفهمه عاشق رقصیدنی و تو مهمونی که هیشکی حواسش بهت نیست و بیاد ببرتت که باهم برقصین.اون که وقتی عصر تو نهایت خستگی از دانشگاه رسیده خونه و واسه این که خواهرش تنها نباشه از این سر شهر تا اون سر شهر واسه یه راکت تنیس رانندگی کنه.(همین امروز)

اون که بغلت میکنه و میگه کیانا ،خوشگلترین خواهر روی زمینه.

راستش گاهی فکر میکنم بعضی ذره های زندگی چقدر ملموس و لذتبخشند...اون که 4تایی باهم دراز میکشیم جلوی تی وی و چایی میخوریم و دری وری میگیم...اون صحبتهای خواهر برادری...اون مسخره بازیها...اون کنسرتی که باهم رفتیم و انقدر خندیدیم که همه سالن مارو نگاه میکردن.اون روزی که اون برادر 66ی رفت به رحیم شهریاری گفت تولد خواهرمه! لطفا یکی هم به افتخار اون بخونین!

اون اشکهای برادر 65ی که انقدر جدی و مغروره که یادم نمیاد کسی گریه شو دیده باشه وقتی بعد طلاقت تو وسایلتو از خونه سابقت آورده بودی و مونده بودی که چیکارشون کنی...

و باز من چقدر از خواهر بودنم خوشحالم ...

 

 

نظرات ()