خب..به سلامتی مامان و بابا از کربلا برگشتن و یا ما مشغول مهمونداری هستیم یا هرروز این مکالمه با مامان تکرار میشه: وا...عروس کوچیکه عمه ت اومد دیدنم باید به اونم سوغاتی بدم! ایوای ...دیدی چی شد ؟یادم رفت واسه شمسی جون سوغاتی بیارم...خاک عالم! دختر داییم کادو آورده من هیچی براش نیاوردم! نتیجه: من و مامان شال و کلاه میکنیم و میریم واسه خرید سوغاتی کربلا از شهناز یا آبرسان
سوغاتی کربلا هم که نصیب من و کیمیا شد نفری یه جفت گوشواره حوررم(سریال محتشم یوزیل) که بابا عاشقشه از طرف بابا، نفری یه پابند و یه پتوی قرمز نرم و چندتا خرده ریز دیگه از طرف مامان.
4شنبه قراره از بین سه نفر از هم تیمی ها نفر قطعی رده سنی ما انتخاب بشه.از اونجایی که مربی تیم دوست جون جونی منه،کبلایی مامان هرروز تو گوشم میخونه نبینم با مینا (مربی تیم)ساخت و پاخت کنیا! خدا رو خوش نمیاد ها! حق بقیه رو نخوریا! خلاصه کبلایی مامان فعلا در نقش معلم اخلاق مواظب منه که یهو حق ناحق نشه! منم که عین چی هرروز دارم شنا میکنم میترسم دیگه تبدیل به ماهی بشم!
بعدش هم که عاشق ورزش تنیس شدم و ناراحتم که چرا تو این عمر سی ساله از این ورزش باحال غافل بودم.قبلا از روزای جمعه متنفر بودم ولی حالا از صبح جمعه مشغول چیتان پیتان واسه کلاس تنیسم.انقدر ورزش باحال و با کلاسیه که نگو.خلاصه بشتابید به سمت تنیس باشد که رستگار شوید.
دیگه...من دارم رو پست نیمه تاریکم کار میکنم و انشالا تا آخر هفته براتون میذارمش.
بعدش هم جزوه ها و کتابهامو جمع کردم و دارم درس میخونم واسه دکترا...
یه نکته دیگه! یادتون که نرفته من عاشق رقصم و در یک اقدام متهورانه! رفتم و کلاس رقص باباکرم ثبت نام کردم.داش داش داشم من...بیاااااااا
بعدش با اصرار کبلایی مامان تو یه دوره کلاس خودارایی هم ثبت نام کردم.تا بقول مامان خط چشمام یکی به مغرب و یکی به مشرق نره.برادره میگه مامان میخواد آرایش کردن یاد بگیری تا بیشتر از این رو دستمون نمونی
خلاصه من به همه حرفها و نظرات سازنده دوستای عزیزم تو پست قبل عمل کردم و شدم یه کیانای شاد و باحال و دوست داشتنی..
که عاشق دوستای با معرفت و مهربون مجازیشه که هیچوقت تنهاش نمیذارن