درباره نویسنده
کیانا
به آنچه پیش روی من است با اعجاز مینگرم...
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • کیانا
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • این روزهای من
  • بعضی ها...
  • هنر+وراثت
  • سرزمین من
  • صدای بال فرشتگان
  • پکیج شیکی!
  • بی حسی
  • کیانا و کاپیتان 2
  • سفر...
  • کیانا و کاپیتان!
  • برادرانه
  • نیمه تاریک
  • کمی روزانه!
  • من ناراحتم که...
  • کیت موس* با لهجه آذری!
  • آخر برش آخر!
  • بعد از برش آخر!
  • برش آخر
  • بارانی باید تا رنگین کمانی برآید...
  • برش دوازدهم(ماقبل آخر)
  • کیانا و کلاس جادوگری
  • من و مژه هام!
  • برش یازدهم
  • هفته تولد!!
  • شهریور جادوئی من
  • برش دهم
  • دوستان گلم
  • برای اهورا
  • برش نهم
  • شهر تبریز است و بوی دلستان...
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
دوستان من
     
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



دخترشهریوری
سفر...
نویسنده: کیانا - ۱۳٩٠/٩/۱٩

الان هرکی وارد اتاقم بشه با دیدن یه چمدون قرمز که پراز بافت و یقه اسکی و سارافون و کلاه وشاله...با یه کوله پشتی پراز کرم و لوازم ضروری و آرایشی و کتاب و ...حتما میفهمه که من دارم میرم مسافرت.یه سفر از پیش تعیین شده.سفری که خیلی وقت بود میخواستم برم.

تا ده روز خداحافظ همه دوستام باشه.قلب

نظرات ()



کیانا و کاپیتان!
نویسنده: کیانا - ۱۳٩٠/٩/٩

چند وقت پیش دوستم آیلا مطلبی رو راجع به قانون جذب تو وبلاگش نوشته بود (روزهای زندگی یک کمالگرا) که باعث شد این خاطره بامزه یادم بیفته.

چندوقتی بود کتاب راز راندا برن شده بود مونس دایمی من.مرتب کتاب رو میخوندم و تو ذهنم نشخوار(چه اصطلاحی!)میکردم. آخرش به این نتیجه رسیدم بهتره از حالت تئوری به حالت عملی ترانسفر! بشم..خلاصه  تیرماه امسال یه شب طی آموزه های  جذب نشستم و خصوصیات مرد رویاهام رو نوشتم.یکی از مسایلی که من خیلی بهش حساسم مساله آشنایی با زبانه.من چندین ساله زبان کار میکنم.حدود ده سال.حالا چه تحصیل چه تدریس چه ترجمه.لهجه خوبی هم دارم و تو کلاسهای ارشد همیشه متنهای زبان اصلی رو من میخوندم.پس یکی از خصوصیات مرد مورد علاقه م این بود که حتما زبان انگلیسیش خوب باشه...اینو تو دفتر جذب نوشتم و قبل از نوشتن بقیه خصوصیات طرف خوابم برد...آخ

چند روز بعد سازمان ما یه جشنی گرفته بود و من بعنوان کارمند نمونه تو اون جشن جایزه گرفتم.بعد جشن با لباس اداری در حالی که جایزه م(یه تابلوی گنده تقدیر) زیر بغلم بود خوش خوشان تو آبرسان میگشتم تا با پول جایزه واسه خودم جینگیلی بخرم.که یه آقای خوش تیپ بهم نزدیک شد و گفت میتونم وقتتون رو بگیرم؟با تعجب گفتم در چه مورد؟(ناشیگری در حد تیم ملی) خوش تیپ خان گفتن از من خوششون اومده و میخوان بامن آشنا بشن.منم جواب دادم ببخشید من اصلا قصد ازدواج ندارم!(آخر خزبازی)خلاصه از ایشون اصرار و از من انکار.تا اینکه برگشت گفت ببخشید من نمیتونم به فارسی احساساتم رو بیان کنم شما به زبان انگلیسی واردین؟منم به انگلیسی جواب دادم که بله،ما خودمون اینکاره ایم داداچ!

و یهو آقای خوش تیپ با لهجه غرای انگلیسی و با یه لحن پر احساس گفت پلیزززززز گیو می ان اپورچیونیتی گیو می...من که رسما شوکه شده بودم.یعنی حساب کنین وسط پاساژ، با اون سرووضع خفن اداری یکی هم داره به انگلیسی ازتون فرصت میخواد.آدم یاد نمایشنامه های شکسپیر میفته.نیشخند

خلاصه آقای محترم و البته انگلیسی دان! کارتشو به زور داد به من.و اونجا بود فهمیدم آقا خلبان و یا بقول خودشون کپتان! هستن...

ادامه دارد...

نظرات ()



برادرانه
نویسنده: کیانا - ۱۳٩٠/٩/٢

شاید یکی از خوش شانسیهای دنیا این باشه که یه خواهر باشی! اونم خواهر دوتا پسر متولد 65 و 66.که برخلاف یکسال تفاوت سنیشون زمین تا آسمون باهم فرق دارن.

وقتی که دلت میخواد با یکی حرف بزنی از نگرانیهات بگی از زجر 3ساله ای که کشیدی از ترسهات...اون 65یه که انقدر جنتلمن و آقا وباسواده که همه دوستات عاشق هم صحبتی باهاشند ،به حرفات گوش بده و در اخر دست گرمش رو حلقه کنه دورت و موهاتو ببوسه.بعد انقدر قشنگ و عمیق دلداریت بده که گاهی یادت بره این همون برادر کوچولوییه که با کیمیا سر اینکه تو خاله بازی بچه کدومتون بشه دعوا داشتین!

همون داداش کوچولوی شیطون وبامزه که حالا 190سانت قدشه و یکی ازبهترین تفریحاتت اینه که دوتایی برین سینما و برگشتنی اون فیلم رو نقد کنه و تو غرق لذت بشی.

و یا اون 66یه...که انقدر شیرین و خواستنیه که حتی یه لحظه نمیتونی دنیا رو بدون اون تصور کنی.اون که ته تغاری خونه باشه و بره تو چشمای شوهر سابقت نگاه کنه وبگه اگه یه بار دیگه دوروبر کیانا پیدات بشه دنیارو برات جهنم میکنم.و تو کیف کنی از این امنیتی که داداش کوچولوت بهت میده.اون برادری که انقدر میشناستت که بفهمه عاشق رقصیدنی و تو مهمونی که هیشکی حواسش بهت نیست و بیاد ببرتت که باهم برقصین.اون که وقتی عصر تو نهایت خستگی از دانشگاه رسیده خونه و واسه این که خواهرش تنها نباشه از این سر شهر تا اون سر شهر واسه یه راکت تنیس رانندگی کنه.(همین امروز)

اون که بغلت میکنه و میگه کیانا ،خوشگلترین خواهر روی زمینه.

راستش گاهی فکر میکنم بعضی ذره های زندگی چقدر ملموس و لذتبخشند...اون که 4تایی باهم دراز میکشیم جلوی تی وی و چایی میخوریم و دری وری میگیم...اون صحبتهای خواهر برادری...اون مسخره بازیها...اون کنسرتی که باهم رفتیم و انقدر خندیدیم که همه سالن مارو نگاه میکردن.اون روزی که اون برادر 66ی رفت به رحیم شهریاری گفت تولد خواهرمه! لطفا یکی هم به افتخار اون بخونین!

اون اشکهای برادر 65ی که انقدر جدی و مغروره که یادم نمیاد کسی گریه شو دیده باشه وقتی بعد طلاقت تو وسایلتو از خونه سابقت آورده بودی و مونده بودی که چیکارشون کنی...

و باز من چقدر از خواهر بودنم خوشحالم ...

 

 

نظرات ()



نیمه تاریک
نویسنده: کیانا - ۱۳٩٠/۸/٢۸

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



کمی روزانه!
نویسنده: کیانا - ۱۳٩٠/۸/۱٦

خب..به سلامتی مامان و بابا از کربلا برگشتن و یا ما مشغول مهمونداری هستیم یا هرروز این مکالمه با مامان تکرار میشه: وا...عروس کوچیکه عمه ت اومد دیدنم باید به اونم سوغاتی بدم! ایوای ...دیدی چی شد ؟یادم رفت واسه شمسی جون سوغاتی بیارم...خاک عالم! دختر داییم کادو آورده من هیچی براش نیاوردم! نتیجه: من و مامان شال و کلاه میکنیم و میریم واسه خرید سوغاتی کربلا از شهناز یا آبرساننیشخند

سوغاتی کربلا هم که نصیب من و کیمیا شد نفری یه جفت گوشواره حوررم(سریال محتشم یوزیل) که بابا عاشقشه از طرف بابا، نفری یه پابند و یه پتوی قرمز نرم و چندتا خرده ریز دیگه از طرف مامان.

4شنبه قراره از بین سه نفر از هم تیمی ها نفر قطعی رده سنی ما انتخاب بشه.از اونجایی که مربی تیم دوست جون جونی منه،کبلایی مامان هرروز تو گوشم میخونه نبینم با مینا (مربی تیم)ساخت و پاخت کنیا! خدا رو خوش نمیاد ها! حق بقیه رو نخوریا! خلاصه کبلایی مامان فعلا در نقش معلم اخلاق مواظب منه که یهو حق ناحق نشه! منم که عین چی هرروز دارم شنا میکنم میترسم دیگه تبدیل به ماهی بشم!

بعدش هم که عاشق ورزش تنیس شدم و ناراحتم که چرا تو این عمر سی ساله  از این ورزش باحال غافل بودم.قبلا از روزای جمعه متنفر بودم ولی حالا از صبح جمعه مشغول چیتان پیتان واسه کلاس تنیسم.انقدر ورزش باحال و با کلاسیه که نگو.خلاصه بشتابید به سمت تنیس باشد که رستگار شوید.

دیگه...من دارم رو پست نیمه تاریکم کار میکنم و انشالا تا آخر هفته براتون میذارمش.

بعدش هم جزوه ها و کتابهامو جمع کردم و دارم درس میخونم واسه دکترا...خجالت

یه نکته دیگه! یادتون که نرفته من عاشق رقصم و در یک اقدام متهورانه! رفتم و کلاس رقص باباکرم ثبت نام کردم.داش داش داشم من...بیاااااااا

بعدش با اصرار کبلایی مامان تو یه دوره کلاس خودارایی هم ثبت نام کردم.تا بقول مامان خط چشمام یکی به مغرب و یکی به مشرق نره.برادره میگه مامان میخواد آرایش کردن یاد بگیری تا بیشتر از این رو دستمون نمونینیشخند

خلاصه من به همه حرفها و نظرات سازنده دوستای عزیزم تو پست قبل عمل کردم و شدم یه کیانای شاد و باحال و دوست داشتنی..

که عاشق دوستای با معرفت و مهربون مجازیشه که هیچوقت تنهاش نمیذارنقلب

نظرات ()



من ناراحتم که...
نویسنده: کیانا - ۱۳٩٠/۸/٩

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



کیت موس* با لهجه آذری!
نویسنده: کیانا - ۱۳٩٠/۸/٤

اگه به تناسخ اعتقاد داشتم این بار اگه به دنیا برمیگشتم حتما تو جسم یه سوپرمدل ترجیحآ روسی یا برزیلی حلول میکردم.اصلا من یه عشقی میکنم با مدل شدن...یه مدت تو راهروهای تاریک اداره تمرین راه رفتن ضربدری میکردم! خلاصه مدلینگ رو بدجوری عشقه!

امروز هم سرما خورده بودم هم از بابت اون مساله پست قبل هنوز دلگیر بودم و هم یه کم اوضاع دیگه م! به هم ریخته بود.چندتا دانشجوی سیریش هم دوره م کرده بودن و راجع به پایان نامه سوال میپرسیدن.آخه بچه لیسانس پایان نامه داره؟سوال الکی چرا میپرسی؟عصبانیکه یکی از دوستای خیلی قدیمیم زنگ زد کیانا جون  میتونی بری جای من شوی لباس خانم...تو آذرسام مدل بشی؟میگم عزیزم من که بلد نیستم.تازه قدم یه سانت کوتاهه.(حداقل قد مدل شدن  170 سانته)خلاصه از ایشون اصرار و از من انکار(البته ته دلم عروسی بود ها) ...

و بالاخره نتیجه این شد که دیگه لازم نیست منتظر تناسخ و زندگی بعدیم باشم.فعلا برم تو این زندگی یه بار راه رفتن ضربدری رو تجربه کنم تا ببینم نتیجه چی میشه.الان هم با حس خود کیت موس پنداری! شدید هی ژست میگیرم و تمرین میکنم،انگار قراره برم رو استیج پاریس یا میلان واسه ورساچه یا شنل !نیشخند

پینوشت:این مبحث نیمه تاریک بدجوری به نحسی خورده.اصلا بالا نمیاد! انشالا به زودی!

 

*کیت موس:سوپرمدل انگلیسی

 

نظرات ()



آخر برش آخر!
نویسنده: کیانا - ۱۳٩٠/۸/۱

ممنون از همه بابت نظرات خوب و کمکی که بهم کردین.خصوصا گلابتون بانوی عزیزم.

دیروز از دوستم که دفتر خدمات ارتباطی داره خواستم ببینه شماره به اسم کیه؟فکر میکنین به اسم کی بود؟مامان مهیار!من ایمیل و پیجمو عوض کردم مهیار به غیر این شماره که احتمالا به زودی عوض میشه راه دیگه ای برای ارتباط با من نداره خوبم میدونه که من به شماره سابقش جواب نمیدم پس حدس میزنم خودش بوده.خصوصا از نحوه نگارش تکستها و تکیه کلامهایی که مختص خودشه به احتمال 90% کار خودش بوده.دیروز تصمیم داشتم برم و ازش شکایت کنم ولی وقتی با روانکاوم مشورت کردم منصرف شدم.آخه روانکاوم به مهیار زنگ زد و گفت کیانا میخواد ازت شکایت کنه.میگه حسابی به دست و پا افتاده بود و شب هم بهم تکست داد و ازم عذرخواهی کرد.البته گفت کار خانممه! هرچند عین سگ دروغ میگفت.روانکاوم میگه درکش کن بیماره.بذار به حساب بیماریش.چه خودش باشه چه خانمش ببین چقدر رو تو حساسن.ولی دیشب باز به خودم تبریک گفتم که از این آدم روانی و مریض جدا شدم.

امیدوارم اینجا دیگه آخر برشهای من باشه و بقیه بازیگران برش! دوباره پیداشون نشه...

همه بگین آمییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییین

نظرات ()



مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر