﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>دخترشهریوری</title>
    <description>12shahrivary's description</description>
    <link>http://12shahrivary.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>کیانا</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sun, 20 May 2012 12:09:39 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>یک روز متبرک...</title>
      <description>&lt;p&gt;من الان رسیدم خونه و پست اخر سنی (وبلاگ یک جای دنج ) رو خوندم.دوستان فرصت رو از دست ندید...من الان میرم زیر بارون بهاری که تو تبریز شروع به بارش کرده برای خودم و خانواده م ،سرزمینم و دوستانم ،زمین و صلح جهانی دعا میکنم...منو یادتون نره...خیلی خیلی هیجان زده هستم..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعدا نوشت: خب من رفتم تو حیاطمون نشستم و مراقبه و مدیتیشن کردم.نماز خوندم و همه رو دعا کردم و البته به اکثر دوستام هم سپردم که دعا کنن.بعد هم سرخوش و شادان! حاضر شدم برم استخر که وقتی از کوچه درمیومدم دللللللللللللللللنگ کوبیدم به یه وانت و در عقب ساناز بیچاره له و لورده شد! احتمالا من اگه دعا نمیکردم خودم هم با ساناز تبدیل به جنازه میشدیم!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://12shahrivary.persianblog.ir/post/112</link>
      <author>کیانا</author>
      <comments>http://12shahrivary.persianblog.ir/comments/386671/9473829/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-386671.post-9473829</guid>
      <pubDate>Sun, 20 May 2012 12:09:39 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>گره...</title>
      <description>&lt;p&gt;خیره شدم یه استکان کمر باریک روی میز که بخار کم جونی ازش بلند میشه و به این فکر میکنم که هیچوقت چای کمرنگ دوست نداشتم..میگه هنوزم میخوای تنها بمونی؟تا کی؟بس نیست؟فکر میکنم که کیه که دوست داشته باشه تنها باشه؟چقدر دلم برای حضور یه مرد در رویاهای دخترونه م تنگ شده.حتی دلم میخواد وقتی یه ترانه غمگین میشنوم یاد یکی بیفتم...این همه دل سختی و بی حسی خودم رو بدتر کلافه کرده.بهش میگم چرا فکر میکنی من کلی کشته مرده دارم؟چرا فکر میکنی من تنهایی رو انتخاب کردم؟باور کن تنهایی منو انتخاب کرده! جواب میده من که میدونم چقدر خواهان داری.چرا به یکیشون فرصت نمیدی؟همون پسره مهندس شیمی رو چرا رد کردی؟میگم چون زبان انگلیسیش ضعیف بود! خب، این از نظر من یعنی یه فاجعه که یه فوق شیمی نتونه یه تکست انگلیسی رو بخونه.میپرسه مهدی رو چرا ردکردی؟یاد اون دکتر ژنتیک میفتم که دوست صمیمیش بود با خجالت میگم راستش چون بو میداد! بخدا من به بو خیلی حساسم و طرف یه اپسیلون هم بو بده در جا از چشمم میفته.میگه اون خلبانه رو چرا رد کردی؟میگم چون اعتقادات مذهبیمون باهم جورنبود نگاهی به شال نصفه نیمه و بافت روی موهای من میندازه و میگه یعنی تو خیلی مذهبی هستی آره؟پس اون دکتره رو چرا رد کردی؟باباش تو قم روحانی بود؟میگم چون خیلی مذهبی بودن! &lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;میگه تکلیفتو با خودت روشن کن.و من درون خودم یه دختر دووجهی میبینم دختری که از 8سالگی نماز خونده تو گرمای مرداد روزه میگیره،هروقت دلش میگیره قرآن میخونه و با خدا حرف میزنه و نصف دیگه وجودم دختری که یه پاش دایم کلاس رقصه عاشق مده و جلوه گری...پس ممکنه تو مراسم شب احیا یه حافظ قرآن عاشقش بشه و تو یه جمع دوستانه یه استاد دانشگاه لائیک و لا مذهب! و هردو از پذیرش نیمه دیگه من ناتوان باشن.میگه ببین هرچیزی ...حرفشو قطع میکنم و میگم میدونم هرچیزی وقتی داره و من همیشه جوون و خوشگل نیستم انقدر این جمله رو شنیدم که بهش آلرژی پیدا کردم.من از مرد کم عمق و سطحی بدم میاد تحمل ادمهای کودن و بی فرهنگ رو ندارم و تنهایی و تجرد رو به تاهل اینطوری ترجیح میدم.میگه اینا همه ش بهونه ست.درونت پراز گره هستش.بشین فکر کن و ببین چطور میشه این گره رو باز کنی.حیفه دختری مثل تو با این دل مشتاق دوست داشتن تنها باشه...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقت من تموم شده و مراجعه کننده بعدی پشت دره. بازهم من میمونم و فکر کردن راجع به گره درونم...شاید شما بتونید کمکم کنید..&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://12shahrivary.persianblog.ir/post/111</link>
      <author>کیانا</author>
      <comments>http://12shahrivary.persianblog.ir/comments/386671/9464189/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-386671.post-9464189</guid>
      <pubDate>Fri, 18 May 2012 21:35:16 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تلخ وشیرین</title>
      <description>&lt;p&gt;من یه آدم هیجانی هستم و فوق العاده شتابزده تصمیم میگیرم.و دود این تصمیم گیری هم میره تو چشم خودم.و متاسفانه موقعی که هیجان زده باشم اختیار اعصابم رو ندارم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جریان از وقتی شروع شد که به من یه کار دیگه تو اداره محول شد و صدالبته این کار غیر از عنوان دهن پرکن هیچ مزیتی نداره.منم که عاشق کارهای چالشی هستم این مسئولیت رو قبول کردم.و داستان این گونه اغاز شد...اولش همکارا رفتن اعتراض کردن که چرا اون؟بعدش گفتن چون خوشگله روسا ازش حمایت میکنن. کار به جایی رسید که همکارا به این نتیجه هم رسیدن چون من خوشگلم آشپز سر ناهار واسم سوپ زیادی میریزه! منم که هی خودم رو خوردم و خوردم و اعصابم به هم ریخت و به هم ریخت امروز هم که رفتم اداره دیدم باز بازار حرف و حدیث به راهه.و صحبت سر منه.میدونین چندنفر جمع میشن و پچ و پچ میکنن و مدام رییس قسمتمون رو بر ضد من تحریک میکنن.یه اوضاعی شده که بیا و ببین.نمیگم الان ناراحت نیستم که هستم و شدید این&amp;nbsp; احساس بهم دست داده که چرا منو دوست ندارن؟من که همه رو دوست دارم و جز خیر و خوبی برای کسی چیزی نمیخوام....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز تو روی رئیس قسمت وایسادم و بهش گفتم من دیگه کار نمیکنم و منو بذارید در اختیار کارگزینی.یه فریادهایی سرش زدم که واقعا این همه جرات از یه جوجه کارمند بعیده.و صد البته الان پشیمونم و دوست داشتم که جریان اینطوری نمیشد انقدر کش پیدا نمیکرد.خیلی احساسی عمل کردم...خیلی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن1:من الان یک فقره کیانای له و لورده و از عروسی برگشته هستم.که صبح زود رسیدم تبریز و رفتم اداره.بعدش اومدم خونه و دیگه حال نداشتم برم عروسی دیگه که امروز دعوت بودم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تهرانیهای عزیز این چه وضعیه؟چرا همه چی خصوصا امور خوشگلاسیون انقدر گرونه؟یه آرایش ساده و دخترونه با یه موی دم اسبی میشه170ت؟مگه غارته؟&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt; البته مامانم پولشو داد ها...من و کیمیا و 66ی هم رکورد رقص رو شکستیم و سه نفری 4ساعت مداوم رقصیدیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن2:دیشب تو عروس کشون ما سه تا بجای ابراز شادی واسه عروس داماد ،بوق زدیم و تراختور رو تشویق کردیم&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt; پس چی؟پاینده باد نام تیراختور حتی در خیابانهای پایتخت!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن3: شوهرخواهری در یک اقدام جوانمردانه! واسه من و کیمیا و مامان هدیه روز زن فرستاده.اونم از کجا؟عسلویه! انقدر که من پارسال ناله کردم که چرا کسی واسه من هدیه روز زن نمیخره؟کلی هم گل خوشگل از این ور اون ور هدیه گرفتم.&lt;img title="از خود راضی" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/15.gif" alt="از خود راضی" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن4: فردا روز خیلی سختی در پیش دارم.خدا بهم صبر بده که از این مرحله گذر کنم...اصلا به همین خاطر این پست رو گذاشتم.شاید یه کم بتونم تخلیه شم.هنوز چمدونم رو باز نکردم.نماز نخوندم و اصلا حوصله هیچ کاری رو ندارم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن5: این صدمین پست وبلاگم بود.جدا این وبلاگ شده مثل خونه م...شماها هم دوستای عزیز و همراز من&lt;img title="بغل" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/6.gif" alt="بغل" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://12shahrivary.persianblog.ir/post/110</link>
      <author>کیانا</author>
      <comments>http://12shahrivary.persianblog.ir/comments/386671/9432486/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-386671.post-9432486</guid>
      <pubDate>Sun, 13 May 2012 13:58:54 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مامان یعنی...</title>
      <description>&lt;p&gt;کیانا...شیرت یادت نره..کیانا بیار موهاتو ببافم...کیانا این دامن تنیس رو دیدم برای تو خریدم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مامان یعنی این جمله ها...یعنی سوسیس سیب زمینی موردعلاقه من با قارچ، بعد ساعات خسته کننده اضافه کاری...یعنی تارهای سفید و چروکهای تازه صورت یه مادر بعد جدایی دخترش ،مامان یعنی خریدن گوشواره مروارید محبوبم عصر امتحان دکتری...مامان یعنی رقصیدن&amp;nbsp; دو نفره مادر دختری به یه آهنگ تند آذری..مامان یعنی مامان من ...و همه مامانهای خوب دنیا...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن1: من حالم خیلی بهتره و اوضاع مرتب.یعنی همه چی به طرز معجزه آسایی به نفع من درست شد.گاهی من از کار خدا تعجب میکنم.و همه ش تو کف قدرت این جمله جادویی هستم در ذهن الهی از دست دادن وجود ندارد!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن2: من کل این هفته رو عروسی و مهمونیهای خفن دعوتم.الان هم از یه مهمونی باحال اومدم و انقدر رقصیدم که پاهام رسما تعطیل شدن! آخر مهمونی یه خانم موقر اومد و بهم گفت خیلی ممنون از رقص قشنگتون! یعنی فقط به این خاطر تشویق نشده بودم که شدم! دوستتون خیلی توانمنده!&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن3: سه تا هورا به افتخار همه دخترا و مامانهای خوشگلشون...من فردا صبح میرم تهران واسه یه عروسی هیجان انگیز و از حالا روزمادر و تولد بانوی مهربونمون&amp;nbsp; رو بهتون تبریک میگم .شک نکنید که فردا روز بسیار خوبیه واسه دعا و طلب حاجت به حرمت این بانو.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راستی مامانهای تازه مژی ،امی ،فندق و ندا روزتون مبارک.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://12shahrivary.persianblog.ir/post/109</link>
      <author>کیانا</author>
      <comments>http://12shahrivary.persianblog.ir/comments/386671/9422437/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-386671.post-9422437</guid>
      <pubDate>Fri, 11 May 2012 18:21:48 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یک پست غمگین...</title>
      <description>&lt;p&gt;چرا گاهی ما آدمها انقدر بد میشیم؟چرا تحمل نداریم یکی از ما بهتر باشه؟تقصیر اونی که شاید از ما زیباتر یا شیکتر یا هر چیز دیگه تر ! هستش چیه؟ چرا فکر میکنیم وقتی یکی تو کارش موفق باشه حتما باید یه انگی بهش بچسبونیم تا خشم درونیمون رو ارضا کنیم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من دیگه از آدمها میترسم.از اینایی که میگن دوست من هستن و تحمل دیدن موفقیتهای من رو ندارن و بستر چه مهیاست برای تهمت زدن به من ! آخه من هم خوشگلم هم شیکم هم مطلقه هستم...پس حق ندارم تشویق بشم ،حق ندارم مقاله م چاپ بشه و حق ندارم پست بگیرم! چون اگه اینطور باشه حتما با رییس اداره که یه آقای متشخص و موقره ارتباط عاشقانه دارم یا حتما با داوری که مقاله من رو تایید کرده ،دارم لاو میترکونم یا شاید هم...اصلا باهاش...من غمگینم و ناراحت از اینکه بعد جداییم هیچوقت راه خطا نرفتم همیشه شرف وآبرو واسم حرف اول رو زده و اون وقت بعد اینکه یه پیشرفتی تو کارم حاصل میشه میشنوم که دوستم و همکارم میره میگه اهان خب کیانا..بالاخره...اون...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من روز سختی داشتم و ضربه سختی بهم خورده.خیلی سخته شنیدن این تهمتهای وحشتناک هرچند کسی باورش نشه...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://12shahrivary.persianblog.ir/post/108</link>
      <author>کیانا</author>
      <comments>http://12shahrivary.persianblog.ir/comments/386671/9396105/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-386671.post-9396105</guid>
      <pubDate>Sun, 06 May 2012 19:51:23 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>قهوه تلخ اردیبهشتی</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;اردیبهشت چه ماه عجیبیه.. زندگی من پر از نوستالژیهای اردیبهشتیه..هوای یه کم سرد و رویایی اردیبهشت تبریز با اون بارونهای سیل آسا با عطر گلهای یاسمن و شب بو و ریزش شاعرانه شکوفه های گیلاس فکر کنم اگه صدساله هم بشم باز دلم رو شیدا کنه...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;بازهم یه صبح اردیبهشته و من ماگ پرازقهوه به دست، سفت و سخت مشغول کارهای عقب افتاده م که احساس میکنم سنگینی یه نگاه رومه ،یه نگاه آبی رنگ که شش سال میشه که برقش رو ندیدم.میبینمش که تکیه داده به دیوار و خیره شده به من.بااون چشمهای آبی رنگش که من همیشه سربه سرش میذاشتم که واسه رشته ما زیادی جلفه! و به درد بازی تو سریالهای زرد تلویزیونی میخوره.همون چشمها ولی بدون اون برق همیشگی..میگه خبر داری خوب از اکسیر جوانی بهره مند شدی ها.اصلا عوض نشدی.میگم عوضش تو خیلی شکسته شدی.نکنه سانی بهت نمیرسه؟لبخند تلخی میزنه و میگه سانی رو که میشناسی یه فرشته ست.میگم خوبه که من بهت معرفیش کردم ها.هرقدر که تو بی معرفت بودی اون با مرامه و گه گداری میاد پیشم.میگه خبر دارم.دایم تعریف تو رو میکنه تو خونه.تو وسانی تنها خاطره خوبی هستین که از گذشته م دارم ،لبخند تلخی میزنه و میگه میدونی من عاشقت بودم؟ انتظار هر حرفی رو دارم الا این.طوری که یه لحظه نفسم بند میاد.و میرم به دهسال پیش اون شیرقهوه های داغ تو اتاق انجمن و تو جمع ده نفریمون.اون مقاله ها ومجله دانشجوییمون اون خاطرات خوب دانشجویی ،روزی که شب شعر گذاشتیم و برگشت و صاف تو چشمهام نگاه کرد و خوند نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم...اون حمایتهای پسرونه و شیرینش از من ،روزی که مامان و بابا ترکیه بودن و تو دانشگاه فشارم افتاد و سریع منو رسوند درمانگاه،اون روز سرد آذرماه که تو اتاق انجمن هی گفتم سردمه و کتش درآورد و انداخت رو شونه من،اون لواشکها و پاستیلها که به اسم انجمن میخرید و سهم من از همه بیشتر بود.بعضی خاطرات در عین شیرینی چه تلخند..میگم چرا هیچوقت بهم نگفتی پس؟جواب میده&amp;nbsp; تو مثل یه ستاره بودی دور از دسترس و همون قدر معصوم...من چی بودم؟یه دانشجوی در حال اخراج که انگ س.یا.سی بهش خورده بود با یه پدر کارگر و 4تا خواهر و برادر که واسه خرج دانشگاهم میرفتم سر ساختمون و عملگی میکردم.میدونی کی عاشقت شدم؟همون موقع که تو اردو کل پارچ&amp;nbsp; آب یخ رو خالی کردی رو سرم !(عجب وقتی عاشق شده بود!) یادته روز ولنتاین یه خرس گنده برات خریدم؟پسش دادی و گفتی قانون انجمن اینه که هدیه تکی قبول نکنیم؟هنوزم دارمش.چندبار سوئیل ازم خواسته ولی بهش ندادم.تا اینکه سانی رفت و عین همون رو براش خرید.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;یادته تو سمینار ایدز بند کتونیهام رو به هم گره زدی وقتی بلند شدم با کله خوردم به ستون؟وقتی دستپاچه رفتی دنبال بتادین و باند همون وقت بود فهمیدم روح تشنه من فقط با تو آروم میشه. دوروز بعدشم که رفتم هلفدونی وقتی برگشتم سه ماه بود با مهیار نامزد کرده بودی.بعدهم که سانی رو بهم معرفی کردی.که انقدر خوب و پاک بود که نه من و نه هیچ مردی نمیتونست دلش رو بشکنه.انقدر پیش سانی از اخلاق و رفتار من تعریف کرده بودی که ندیده عاشقم شده بود.وقتی بهش گفتی عزیزترین برادرم رو به تو میسپرم قسم خوردم که یادت و عشقت رو واسه همیشه تو قلبم دفن کنم.فهمیدم هیچوقت دوستم نداشتی.میگم پس چرا حالا اومدی؟چی میخوای بگی؟انتظار داری چیکار کنم؟ذوق کنم که آره ! خوش بحالم! همکلاسی دهسال قبلم با زن و یه دختربچه یه روز عاشقم بوده؟واقعا که...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;میگه نه...خواستم بهت بگم من یه بار اشتباه کردم و بهت نگفتم که عاشقتم.و یک عمر تاوانشو دادم.حالا بهت میگم که همیشه برام خاص بودی و هستی.تاثیرت تو زندگیم انقدر بوده که شاید بی انصافیه اگه بهت نمیگفتم.یادت نره تو فوق العاده ای و لایق هرچی خوبیه تو دنیا...دلم میخواد یه روز ببینم سوئیل مثل تو شده.همین قدر موفق و همین قدر منحصر به فرد....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;بعد میره و من میمونم و یه قهوه سرد شده و نگفته هایی که شاید ده سال قبل باید گفته میشد و شاید هم نه و خاطرات شیرینی که ته مزه تلخ داره درست مثل این قهوه.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://12shahrivary.persianblog.ir/post/107</link>
      <author>کیانا</author>
      <comments>http://12shahrivary.persianblog.ir/comments/386671/9366316/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-386671.post-9366316</guid>
      <pubDate>Tue, 01 May 2012 12:57:22 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اعتماد به نفس کیلوئی!</title>
      <description>&lt;p&gt;شده به آدمایی برخورد کنید که بعد معاشرتتون احساس بی ارزشی و پوچی کنید؟یا تو یه رابطه باشید و پارتنرتون هی شما رو تحقیر کنه؟ بصورت کاملا موذیانه؟اولش نمیفهمی تحقیره ولی بعد اینکه تاثیراتشو رو روح وروان آدم میذاره میفهمی که طرف اعتماد به نفستو هدف گرفته...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد کلاس خودبازیابی و چندتا کتابی که تو این مورد خوندم دقیقا متوجه این موضوع شدم افرادی اعتماد به نقس شما رو نشونه میگیرن که خودشون تو این مورد احساس کمبود میکنن.پس حس بی ارزشی خودشون رو با تحقیر شما انکار میکنن.یادمه یه همکاری داشتم که مرتب میخواست بهم بگه که من خیلی زشت و لاغرم.یعنی از هر فرصتی استفاده میکرد که این مساله رو با کنایه و متلک بهم بفهمونه.البته از اونجایی من از نظر خودم ،هم خوشگلم! هم خوش هیکل ،پس گفته های یارو&amp;nbsp; هیچ تاثیری در من نداشت.تا اینکه یه روز که من با یکی از دوستام بیرون بودم و این آقا مارو دیده بود و من متوجهش نشده بودم فرداش اومد و گفت چون از تیپ و قیافه من خجالت کشیدی منو به دوستت معرفی نکردی؟که اون موقع من نکته رو گرفتم! این آقا بشدت در رابطه با فیزیکش مشکل داشت و میخواست با تحقیر من وبقیه ،باور خودش رو از فیزیکش به بقیه فرافکنی کنه.پس دخترها گول این حرفا رو نخورید.بیشتر آقایون اعتماد به نفس کیلوئیشون یه مثقال هم نمی ارزه و تخریبش فقط چندثانیه زمان میخواد!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعدا نوشت:البته به قول دوستم استنلی من حق تعمیم ندارم.والبته&amp;nbsp; بارها خانمهایی رو هم دیدم که مشکل اعتماد به نفسشون رو خواستن با تحقیر بقیه حل کنن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن1: در اثر هوای عجیب و غریب اینجا من بشدت سرماخوردم و وبلاگها رو یه چشمی میخونم! آخه از اون یکی چشمم هی آب میریزه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن2:من این هفته به چندتا مهمونی دعوت شدم و بساط خرید و رقص هم به راهه.ولی هنوز منتظر سینما هستیم!&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;(پ.ن 1پست قبل)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن3: بنظرتون من مانتوی چه مدلی بخرم؟&lt;img title="سوال" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/7.gif" alt="سوال" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن4: پست قبل بعد از موندن در هزارتوی ترافیک ولیعصر ! در عصر 5شنبه که ملت 4راه رو بسته بودن و میزدن و میرقصیدن (تراختور 4تا گل زد به پرسپولیس) نوشته شد&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt; پسرخاله هم داشت میرفت استادیوم که عکسشو گرفتم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://12shahrivary.persianblog.ir/post/106</link>
      <author>کیانا</author>
      <comments>http://12shahrivary.persianblog.ir/comments/386671/9349577/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-386671.post-9349577</guid>
      <pubDate>Sat, 28 Apr 2012 13:14:16 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تراختورررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر!</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: xx-large;"&gt;یئل یاتار توفان یاتار &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-large;"&gt;یاتماز تراختور بیرقی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #000000;"&gt;عکس پسرخاله تراختوری در ادامه مطلب.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/378910_WhKFF0pW.jpg" alt="" width="184" height="281" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://12shahrivary.persianblog.ir/post/105</link>
      <author>کیانا</author>
      <comments>http://12shahrivary.persianblog.ir/comments/386671/9340675/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-386671.post-9340675</guid>
      <pubDate>Thu, 26 Apr 2012 19:23:31 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دختر بهار!</title>
      <description>&lt;p&gt;یه پست جدی راجع به اعتماد به نفس نوشته بودم که حالا دیدم حسش نیست ولی از الان تبلیغ میکنم که بعدا بخونیدش.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خب!&amp;nbsp; بعد کنکور و یه سردرد میگرنی 4روزه که پدر منو درآورد به این نتیجه رسیدم که کنکور که سهله هیچ چیز دیگه تو این دنیا ارزش ناراحتی نداره! پس دوباره شاد و خرم شدم و یه برنامه بلندمدت واسه خوشگذرونی البته از نوع مثبت ! گذاشتم.. آخه انصافه با این هوای دیوونه تبریز که هی ابری و طوفانی میشه با این بارونهای خوشگل و یا دیدن درخت گیلاس حیاطمون و گلای بنفشه و اطلسی که بابا کاشته آدم بدحال باشه؟هرروز صبح دوان دوان! میرم سرکار(نگران نگاههای مردم نباشید! مسیرمن خیلی خلوته) و همه ش خجسته وار میخندم.عصرا زیر بارون بهاری یا بارون شکوفه های گیلاس میچرخم و لذت میبرم و میشم دختر بهار..دیروز یکی از همکارا میگه کیانا جون خبریه؟بسلامتی دوست پسر گرفتی؟&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;یعنی دلیلی که از نظر مردم واسه خندیدن و سرخوشی هست دوست پسر گرفتنه لابد.البته من خلافشو ثابت کردم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همونطور که گفتم امسال تصمیم گرفتم متفاوت باشم.جدا ما نمیدونیم چقدر میتونیم از نعمت زندگی برخوردار باشیم پس تا زنده ایم با شادی و خنده از پروردگامون بخاطر این نعمت قشنگش تشکر کنیم.گاهی که گذشته ها یادم میفته و میخوام غمگین بشم یهو یادم میاد که غم و افسردگی کفران نعمته و ناسپاسی به درگاه خدا...پس بیایین باهم بخندیم.&lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" alt="لبخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن1: من دلم خرید و مد و مهمونی وسینما و ورزش و رستوران میخواد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن2: کلاس یوگا و رقص میرم دوباره.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن3: الان یه بارون بهاری باحال میباره.رفتم زیر بارون و چرخیدم و کلی عشق کردم...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://12shahrivary.persianblog.ir/post/104</link>
      <author>کیانا</author>
      <comments>http://12shahrivary.persianblog.ir/comments/386671/9296908/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-386671.post-9296908</guid>
      <pubDate>Wed, 18 Apr 2012 22:26:48 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>باردیگر وبلاگستانی که دوست میدارم...</title>
      <description>&lt;p&gt;خب! من الان با سرو چشم بادکرده! از کنکور برگشتم.راستش سوالا وحشتناک بود! یعنی اون منابع و بیسی که مد نظر من و دوستام بود همه کشک...یعنی یه وضعی بود که گیج میزدیم سرجلسه. بعدشم که محل کنکور نزدیک استادیوم فوتبال بود.تراکتور هم که بازی رو برده بود و منو تصور کنین که پشت رل با چش و چار داغون دارم زار میزنم و سیاوش قمیشی هم میخونه خیلی ممنون منو داغون کردی! که یهو جوانان خوشحال با پرچمهای قرمز پیچیدن جلوی ماشین که تا نگی یاشاسین آ.ذر.بایجان و تراختور و دوتا هم بوق نزنی! ولت نمیکنیم !&amp;nbsp; صدالبته من با همون حال نزار دوتا بوق زدم و عروسک عنکبوت قرمزم رو هم تکون دادم که به خودم نشون بدم که کیانا همیشه کیاناست حتی با اینکه گند زده باشه تو کنکور و دلش پرغصه و آرزوهاش به باد رفته باشه...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن1: از فردا به همه وبلاگا سر میزنم.کلی هم دلم غنج میره واسه خوندن این همه وبلاگ نخونده!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن2:کامنتهای پست قبل رو با اجازه تون جواب ندم ولی دیگه هیچوقت کامنت بی جواب در این وبلاگ نخواهید دید&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن3:زندگی ادامه دارد....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن4:این سازمان سنجش با این سوالاش باعث شد که کل هزینه ای که واسه&amp;nbsp; مژه هام تو عید کرده بودم به باد بره! بس که گریه کردم و چشامو مالیدم همه ش کج شد!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن4:دوست عزیزی که پست قبل کامنت گذاشتی که امسال سال نهنگه و من نمیدونم! باید بگم که تو طالع بینی چینی امسال ،سال اژدهاست و چون خوش یمن ترین سال چینی هستش من دوست دارم امسال رو بگم سال اژدها!&amp;nbsp; یه کم مطالعه کن بعد بقیه رو محکوم کن به خنگی.همه میدونیم سال نهنگه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://12shahrivary.persianblog.ir/post/102</link>
      <author>کیانا</author>
      <comments>http://12shahrivary.persianblog.ir/comments/386671/9266328/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-386671.post-9266328</guid>
      <pubDate>Fri, 13 Apr 2012 16:30:38 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
